
سلام
امروز متوجه شدم وبلاگم با پسوند ir. فیلتر نیست پس این پست را به تمامی دلهای عاشق تقدیم میکنم.
نيمه شب آواره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز کرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يک دو سالي مي گذشت
يک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چون رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمدو هم آشيان شد با من او
همنشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خواب گاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي ازآن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري که با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر
دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمدو در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق وان شوي درياست دل
بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تورا بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غم هاي من
با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقم به دل افزون شده
دل ز جادوي رخت افزون شده
جز تو هر ياري به دل مدفون شده
عالم از زيباي ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
هم چو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهي يار بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي مارا نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بيگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه حجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بودو بس
يار مارا از جدايي غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پيمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده ام آن عهدو پيمان را شکست 
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلداري ديگر عهد بست
با که گويم او كه همخون من است
خسم جان و تشنه ي خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دودو دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق از من گذشتي خوش گذر
بد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون کن ز سر
ديشب از کف رفت فردارا نگر
آخرين يکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين گسسته تاروپود
گرچه آب رفته باز آيد برود
ماهي بيچاره امامرده بود

بعد از اين هم آشيانت هرکس است باش با او ياد تو مارا بس است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ









ارزش عشق را درک کرده و .............
عاشق بمانید .

به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
همه وقت . همه جا
من به هر حال که باشم
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
تو بدان اين را . تنها تو بدان
تو بمان با من . تنها تو بمان
تو بدان اين را . تنها تو بدان
تو بمان با من . تنها تو بمان
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو .به جاي همه گلها تو بخند
من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقي ست
اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من . تنها تو بمان
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من
که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من
تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
بجای ماه تو پرتو فشان به خانه من
به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
برای زیستن اینک تویی بهانه من
صدام کن ای صداقت پیشه، بی بی گل عتیقه
تمام دلخوشیم اینه که دل با تو رفیقه
صدام کن ای هوای تازه ای عطر رمنده
هوا پر شه پر از پرهای رنگی پرنده
بزن بارون بزن خیسم کن، آبم کن، ترم کن
کمک کن تازه بارون من غریبم پرپرم کن
بزن آتیش به جونم شعله کن خاکسترم کن
بذار سر روی دوشم سایه ت رو تاج سرم کن
صدام کن ای صداقت پیشه، بی بی گل عتیقه
تمام دلخوشیم اینه که دل با تو رفیقه

خواهم كه بر مویت ، مویت ، مویت
هر دم زنم شانه ، هر دم زنم شانه
ترسم پریشان كند بسی حال هركسی
چشم نرگست مستانه مستانه ، مستانه مستانه
خواهم كه بر چشمت ، چشمت ، چشمت
هر دم كشم سرمه ، هر دم كشم سرمه
ترسم مجنون كند بسی مثل من كسی
چشم نرگست مستانه مستانه ، مستانه مستانه
یه شب بیا منزل ما
حل كن تو صد مشگل ما
ای دلبر خوشگل ما
دردت به جان ما شد
روح و روان ما شد
خواهم بر ابرویت ، رویت ، رویت
هر دم كشم وسمه ، هر دم كشم وسمه
ترسم كه مجنون كند بسی مثل من كسی
چشم نرگست مستانه مستانه ، مستانه مستانه
خواهم كه بر رویت ، رویت ، رویت
هر دم زنم بوسه ، هر دم زنم بوسه
ترسم كه نالان كند بسی حال هر كسی
چشم نرگست مستانه مستانه ، دیوانه دیوانه

تو مکه عشقي و من عاشق رو به قبلَتم
من اولين قربوني عيداي فطر کعبَتم
مي ميرم از عشق چشات اگه ندي تو حاجتم
هر چي بته به خاطرت کوبوندم و شکوندم
خودمو تو چشم مست تو آتش زدم، سوزوندم
به عشق ديدن گل روي تو اينجا موندم
بين نماز ظهر و عصرم استخاره کردم
خوب اومده مبارکه دور سرت بگردم
اگه به من وفا کني؛ حاجتمو روا کني
بين تموم عاشقات، نذر منو ادا کني
يه کاسه گندم مي ريزم تا کفترارو سير کنم
واست مي ميرم انقدر تا دلتو اسير کنم
به پات مي شينم شب و روز، تا با تو عمرو پير کنم
به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
بين نماز ظهر و عصرم استخاره کردم
خوب اومده مبارکه دور سرت بگردم
اگه به من وفا کني؛ حاجتمو روا کني

اين چه رسميست كه تو ناز كني يك طرفه
اين نشد كار كه من ناز كشم يك طرفه
عين ظلمست كه تو مست خرامان باشي
من به خاري حقارت برسم يكطرفه
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت
اين چه رسميت كه تو عاشق خود باشي و من
در غم سستي پيمان تو پرپر بزنم
اين چه گفته است كه تو غرق هوس بازي خويش
من عاشق به دل غم زده خنجر بزنم
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت
اين چه گفته است كه من خسته ترين باشم و تو
غافل از آتش افروخته در سينه من
اين چه كاريست كه من مهر تو بر دل گيرم
تو شب و روز بگيري به دلت كينه من
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت

اندوه پرست
کاش چون پاییز بودم............کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای ارزوهایم یکایک زرد میشد
افتاب دیدگانم سرد میشد
اسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی بجانم نگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
وه.....چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ امیز بودم
شاعری در چشم من میخواند.......شعری اسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله میزد
در شرار اتش دردی نهانی
نغمه ی من........
همچو اوای نسیم پر شکسته
عطر غم میریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
اشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و و بد گمانی
کاش چون پاییز بودم..............کاش چون پاییز بودم

گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گيسو هاي مضطربم در تاريكي گل سرخي زد
و سر انجام برگ گل سرخي با من خوابيد
اي كبوترهاي مغلوج
اي درختان بي تجربه يائسه اي پنجره هاي كور
زير قلبم و در اعماق كمرگاهم اكنون
گل سرخي دارد مي رويد
گل سرخ
سرخ
مثل يك پرچم در رستاخيز
آه من آبستن هستم آبستن آبست
صدائی در شب
نيمه شب در دل دهليز خموش
ضربهء پائی افکند طنين
دل من چون دل گلهای بهار
پر شد از شبنم لرزان يقين
گفتم اين اوست که باز آمده است
جستم از جا و در آئينهء گيج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه،لرزيد لبانم از عشق

گریز و درد
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
در وادی گناه و جنونم کشاده بود
رفتم که داغ بوسهء پر حسرت ترا
با اشکهای ديده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو،مگو،که چرا رفت،ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی وظلمت،چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يکباره راز ما
رفتم،که گم شوم چو يکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم،که در سياهی يک گور بی نشان
ارغ شوم زکشمش و جنگ زندگی

صبر سنگ
روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز ميگفتم
ليک با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم

ستاره ها
با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بيکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار اين مصاحبان خود پسند
ناز و عشوه های زيرکانه خوشتر است
اي ستاره ها چه شد که در نگاه من
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
اي ستاره چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه هاي او
سر نهاده ام که در ميان اين سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو روئی و جفای ساکنان خاک
که اين چنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها،ستاره های خوب و پاک

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم
شعر از : فروغ فرخزاد

دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده
شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده
زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام
دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم
سفره عشق مونو با هم ديگه وا بكنيم
كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد
دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
شعر از : حسن شماعی زاده

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
خواب گل مهتابي است
اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من، تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود
دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا
اي هميشه آبي اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد اي هميشه گرما
شعر از : اردلان سرافراز

پيش تو رو سياهم، تو بگذر از گناهم
ندامت رو تو ديدي، تو عالم نگاهم
تو خواستي من نخواستم، با هم باشند دلهامون
نشستي من نشستم، به پاي لحظه هامون
تو بودي من نبودم، ديوونه مثل مجنون
تو موندي من نموندم، به پاي عهد و پيمون
نميشه باور من، کنار من نشستي
کسي که مي پرستم، تو بودي و تو هستي
نميشه باور من، هنوز به پام نشستي
چشاتو رو بديهام، تو عاشقونه بستي
شعر از : مسعود فردمنش

بدون تو چه پروازي، چه احساسي چه آوازي
تويي که از صداي من، شراب کهنه مي سازي
بيا خوبم که مي دانم، در اين بازي نمي بازي
نياز رو تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سيلي، که هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلويم، که دردم را نمي گويم
به زير ضربه هاي غم، نيفتد خم به ابرويم
مرا اينگونه گر خواهي، دلت را آشيانم کن
من آن نشکستني هستم، بيا و امتحانم کن
غرور اي ناجي حرمت، تو با من پا به پايي کن
به هنگام سقوط من، تو در من خودنمايي کن
من آن خورشيد زرپوشم، که با ظلمت نمي جوشم
بجز آغوش دريا را، نمي گيرم در آغوشم

من می دانم؛
می دانم روزی از کوچه دلتنگی هايم گذر خواهی کرد.
من آن روز٬ کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا؛
بوی خوش آمدن يار همه را با خبر کند؛
و به انتظار ديرينه ی من پايان دهد.
من تو را٬ عشقت را٬ حتی دوست نداشتن هايت را٬ در سينه ام٬ در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد.

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد
و كسي كه چنين ارزشي دارد
باعث اشك ريختن تو نمي شود
اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي
دوست ندارد
به اين معني نيست
كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعي كسي است كه
دستهاي تو را بگيرد
ولي قلب تو را لمس كند
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن
است كه
در كنار او باشي و بداني كه هرگز به
او نخواهيدرسيد
بهاي عشق چيست به جز
وابستگي چه زود اتفاق مي افتد
قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي
اين دلتنگي را بگير از من
هنوز تولد نيافته ام
من خوب بودن را در فاصله يافتم !!

منتظر مهربانی های شما هستم.
نظرات شما عاشقان روشنگر و امید دهنده راهم است.
مرا از نظرات عاشقانه اتان محروم نکنید.
براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من
نمي خوام از گلهاي سرخابي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها،
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببيني آتش و خاکستر من
اي تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت،
اگه خواستي بيايي ديدن من
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من
باز در چهرة خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسة هستي سوزت
باز من ماندم و يک مشت هوس
باز من ماندم و يک مشت اميد
ياد آن پرتو سوزندة عشق
که ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش توفان بود.
دوستتون دارم
این چه عشقی ست که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن و در طلبت
باز، کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من
عشق سوزان تو را می جوید
می طپد قلبم و با هر طپشی
قصه ی عشق تو را می گوید

مرا عجز و تو را بيداد دادند به هر كس هر چه بايد دادند
برهمن را وفا تعليم دادند صنم را بي وفايي ياد دادند
گران كردند گوش گل پس آنكه به بلبل فرصت فرياد دادند
ای کاروان آهسته رو کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گوئی که جانم می رود.
فرياد نزن ای عاشق
بي سبب نيست چنين فريادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط
زندگي هم خودم هم تورو بر باد دادم
بی گناه در دام عشق افتادم
اگر احساسم رو مي فهميدی...
ما سزاوريم اگر گريانيم
وقتی پيمان دل را مي بستيم
گفته بودی فقط عاشق هستيم
ولی با عشق نگفتيم هرگز نه گناه کرديم نه بی تقصيريم
منو تو بازي چه ي تقديريم
هردو در بيراهه ي بيراه عشق با دلو احساس خود.
براي زيستن دو قلب لازم است:
قلبي که دوست بدارد قلبي که دوستش بدارند.
قلبي که هديه کند قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد قلبي که جواب بگيرد
قلبي براي من قلبي براي انساني که مي خواهم
تا انسان را در کنار خود حل کنم"
به نظر من
براي زيستن عقل لازم است
عقلي که منطقي دوست بدارد عقلي که طوري فکر کند که باعث شود دوستش بدارند.
عقلي که محبت هديه کند عقلي که محبت را معني کند.
عقلي که سوال ايجاد کند عقلي که پاسخ دهد.
عقلي که به زندگي جهت دهد و آن را هدف دار سازد.
عقلي که بداند دنيا براي چيست و آخرت براي کيست.
به من آموختي معني عشق را …
به من آموختي دوست داشتن به چه معناست!
قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي…
به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي…
تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي!
اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم.
نظرات شما عاشقان روشنگر راهم است. مرا از مهربانیتان محروم نکنید

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

ای سینه امشب از غمش فریاد کـن فریـاد کـن
وی دیــده انــدر ماتـمـش بیــداد کن بیــداد کـن
ای پنجـه بر در سینـه را دل را از او بیـرون بکش
ایـن صیــد در خـون غـرقــه را آزاد کــن آزاد کــن
ای عشـق غمـگیـن خاطـرم در دل بیفکـن آذرم
ویـــرانــهام را از کــــرم آبــــاد کـــن آبــــاد کـــن
آزردهام خــواهــی چــرا آخــر شــبــی از در درآ
این عاشـق دلخسته را دلشاد کن دلشاد کن
سیمین بهبهانی

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــیکـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــیکـنی
زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــینـهی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــیکـنی
عهد هر آنچه میکنی وعده به هر که میدهی
عـهـــد ز یــاد مــیبــری وعــده وفـــا نـمـیکـنی
تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمیکنی
احمد سهيلی خوانساری

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بیتو بـیتـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــیبــرد خــوابــم
تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چــه کـــرد بــا دل مــن آن نـــگـــاه شـیـــریــن آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه
چــــه آرزوی مــحــالـیاسـت زیــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو
فريدون مشیری
منتظر مهربانی ها و نظرات و پیشنهاد هایتان هستم
مرد عاشق
بگو ای مرد من ای از تبار هر چه عاشق
بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق
بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته
بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته
بگو با من از سر گناهت بذار مرهم بذارم روی زخمات
بذار بارون اشک ام بشوره غبار غصه ها رو از سروپات
بذار سر رو شونه ام گریه تر هام